اون می یاد بعدش من تصمیم می گیرم باهاش باشم یا نه
اما از اونجا که یاد می یارم بیشتره اوقات من باید می شدم مثل اون
چه مغرور
نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
فراتر از بودن
در هر زندگي چيزي دهشتبار وجوددارد . در عمق هر زندگي چيزي دهشتبار ، سنگين و سخت و گس … وجود دارد . چيزي مانند يك رسوب ، سرب ، لكه ، رسوب غم ، لكه اي از غم. جز قديس ها و بعضي سگ ها همه ، به بيماري غم مبتلا هستيم . شادي كمياب ترين ماده در اين دنياست . شادي از درون سر چشمه نمي گيرد ، بلكه از بيرون پديدار مي شود . شادي چيزيست جاري ، سبك چون هوا ، در پرواز .
ما براي غم اعتبار بيشتري قايل هستيم تا شادي . براي غميكه پيشينه اش ، وزنش ، عمقش را به رخ مي كشد . شادي هيچ پيشينه ، وزن و عمقي ندارد . در دم متولد مي شود. در پرواز است ، در لرزش آواي چكاوك شادي پر ارزش ترين و كم ارزش ترين ماه ، دنياست . تنها كودكان آن را مي بينند . كودكان ، قديس ها ، سگ هاي ولگرد و تو … فراتر از بودن
كريستن بن پروانه

استاده ام در برابر هر چه بايد و نبايد .... در برابر هر چه هست و نيست ... در برابر سر افكندگي ها ... در برابر اضلاع مثلث وجودم ... در سرگرداني براي اينكه كدام هستم در برابر اين همه اما و اگر ...
نمیخواهند بفهمند چون نمی توانند درد بکشند ؟
تفکر زهره ی وجودشان است .
زندگي حوادث به هم پيوسته است با پايان يكي ديگري آغاز مي شود . هر اتفاق پيوندي است از احساس و وسعت ميدان ما براي آن جهش . همان طور كه اتفاق ها مي آيند و مي روند يك لحظه كه نگاه مي كني به يك حادثه اي بر مي خوري كه در سرانجام آن چيزي جز نيست شدن نيست اما تو باز هم از نيستي فرار مي كني . چرا نيستي ؟ چرا براي من ؟
پله هايي دارد كه اگر با شتاب گام برداري با تمام وجود به زمين مي خوري و گاهي اوقات شايد باشد كسي ، احساسي ، صداقتي ، لبخندي كه دستت را بگيرد تا بلند شوي و به راهي كه متعلق به خودت است ادامه دهي . و گاهي هم نيست هيچ كس . كاش در طبقه اول مي ماندم و از دور دست فرداها را مشاهده مي كردم . شايد همان ديد ناشناخته و كورم مي توانست با اميدي واهي براي ايستادنم كافي باشد .
كاش در همان طبقه اول مي ماندم . كاش ..................

حرف های ناگفته برای هر کس زیاد است . این را همه می دانند و تو هم خوب می دانی .
اول كدام را بايد گفت ؟ آن حرف هايي كه در آن روز باراني گفتم و تو هر گز نشنيدي ؟
معنا ي من ! من پس از سال ها زندگي نتوانستم آن را دوست بدارم و دلبسته اش شوم و همه چيز از همين اغاز شد . من عظمت هستي را مي ديدم اما دليلش را درك نمي كردم . حس رفتن در من بود اما نه راه را مي دانستم و نه به پاهاي خوا اعتماد مي كردم .
هر انساني كه به دنيا مي آيد ، براي يافتن گم شده اي مي آيد كه رسالت اوست . من هم چيزي را گم كرده بودم كه نمي دانستم چيست؟ بار ها بار ها اتفاق مي افتاد كه احساس مي كردم آن را يافته ام ، زماني در لذت هاي حقيقي و نا حقيقي ام ، زماني در نوشتن هايم ، زماني در آموختن علم ، زماني در جسارتم براي بد بودن ، زماني در شعر و زماني در تو !
اما هر بار چندي بيش نمي گذشت كه دوباره همان احساس به سراغم مي آمد ، بي تابم مي كرد ، افسرده ام مي ساخت . چيز هايي مرا به خاك پيوند مي زد و چيز هايي مرا به آسمان سوق مي داد . از آوارگي ميان خويشتن هاي درونم ، ميان دانستن ها و نداستن هايم ، ميان داشتن و نداشتن هايم خسته شده بودم .
معناي من ! نمي داني چقدر سخت است كه باشي اما نباشي ! نمي داني چقدر سخت است كه علي رغم ميلت بفهمي و يا بخواهي بداني و نفهمي ! چقدر دشوار است در خودت گم شوي و زند گي ات سراسر پر باششد از ترديد ! معناي خوب من !
من تشنه يقين بودم . يقين به هر آنچه كه احساس مي كردم و مي انديشيدم ، يقين به خودم ، به هستي و به خدايي كه چون سايه اي عظيم و مبهم بر تمام بودنم و زندگي ام گسترده شده بود ، بود و نبود! يقين به مفهوم گناه و صواب . شايد زندگي دروغي بود كه وجود داشتنم چنان آن را برايم تكرار كرده بود كه باورش كرده بودم و مي داني كه باور ، آدمي را به اجبار مي كشاند . من بايد يقين مي يافتم كه زندگي ام دروغ نيست ، فريب در اينكه "زيستنم" فريبي اجباري باشد ، مرا از آن بيزار مي كرد ... و من حتي به يقيني بودن مرگ يقين نداشتم . من مثل كلمه اي محبوس در حلقوم كودكي لال بودم . حتي ديگر تو را نمي فهميدم . معنا ! معنا ! عجيب بود من عشق را مي فهميدم ، اما عاشق را نمي شناختم ، معشوق را در نمي يافتم و زماني نيز اين درد بزرگ را تجربه مي كردم كه "عاشق باشي ، اما معشوقي نداشته باشي و زماني اين رنج عظيم را كه معشوق باشي اما لياقت عشق را در خود نيابي !"
