تبليغاتX
و اما من...
من... تو .... ذهنم .... ذهنت ....
همیشه من باید بعد از تقدیر و سرنوشتم گام بردارم

اون می یاد بعدش من تصمیم می گیرم باهاش باشم یا نه

اما از اونجا که یاد می یارم بیشتره اوقات من باید می شدم مثل اون

چه مغرور

نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/16ساعت 16:46  توسط زهرا  | 

 

فراتر از بودن

 

در هر زندگي چيزي دهشتبار وجوددارد . در عمق هر زندگي چيزي دهشتبار ، سنگين و سخت و گس … وجود دارد . چيزي مانند يك رسوب ، سرب ، لكه ، رسوب غم ، لكه اي از غم. جز قديس ها و بعضي سگ ها همه ، به بيماري غم مبتلا هستيم . شادي كمياب ترين ماده در اين دنياست . شادي از درون سر چشمه نمي گيرد ، بلكه از بيرون پديدار مي شود . شادي چيزيست جاري ، سبك چون هوا ، در پرواز .

ما براي غم اعتبار بيشتري قايل هستيم تا شادي . براي غميكه پيشينه اش ، وزنش ، عمقش را به رخ مي كشد . شادي هيچ پيشينه ، وزن و عمقي ندارد . در دم متولد مي شود. در پرواز است ، در لرزش آواي چكاوك شادي پر ارزش ترين و كم ارزش ترين ماه ، دنياست . تنها كودكان آن را مي بينند . كودكان ، قديس ها ، سگ هاي ولگرد و تو … فراتر از بودن

 

 

 

 

 

                                                                                          كريستن بن پروانه                 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 22:24  توسط زهرا  | 

پنهان ساختي نيمه ي وجودم را تا پيدا كني نيمه ي ديگرت را . پيدا كني وجودي را كه كه هم چون پيله ي ابريشم به دور اضلاع وجودت تنيده شده بود . كجاست آن تاثرات قلبي ام كه مانند سيل تمام هستي ام را با خود برد. وقتي سرم را بر مي گردانم فقط خرابه هاي آن را مي بينم . انگار دوست داشتنم برايت يك نمايش خيمه شب بازي بود . من نقش هاي وجودي ام را به صحنه مي گذاشتم و تو ان را فقط يك بازي قلمداد مي كردي و با حركات صورتت آن را با قلبت پيوند مي دادي و شايد هم مي بريدي تمام پيوند ها را .
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 14:42  توسط زهرا  | 

 

 

استاده ام در برابر هر چه بايد و نبايد .... در برابر هر چه هست  و نيست  ... در برابر سر افكندگي ها ... در برابر اضلاع مثلث وجودم ... در سرگرداني براي اينكه كدام هستم در برابر اين همه اما و اگر ...
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 15:52  توسط زهرا  | 

بي قيد و بند از سنت ها و رسوم ، آداب و عادات ، قانون ها و پاي بند بودن به افكار لجام گسيخته  ،
فقط يك وجب جا براي تفكر و حس كردن خود ، شناخت خود به احساسات خود ... اين معناي مطلق زيستن است .


 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 11:25  توسط زهرا  | 

هميشه در انتظار چيزي بودن ، با هزاران هزار آمال و ارزو ! با هزاران هزار شدن و نشدن ! با هزاران هزاران اما ، آيا ،چرا و چند و چگونه و ... ؟ و اين ها همه براي زيستني بهتر است . بهتر از آن چيزي كه هستي . آيا از اين بهتر هم مي شوم ؟ نمي توانم نشوم . بايد بشوم آن چيزي كه در كتاب ها نوشتن . چيزي كه در اسطوره ها آمده . چيزي كه به صورت مكتوب در برابرمان گذاشته مي شود و تو بايد بشوي . تازه وقتي زمان انتظار به پايان مي رسد مي فهمي كه ان لحظه اي كه انتظارش را مي كشيدي اون قدر ها هم اون قدر ها هم ارزش نداشته . توهمي بيش نبوده ! توهمي كه مثل تيتر يك روزنامه ، مثل اگهي بازرگاني ، تو ذهنت جرقه مي زنه ، اما وقتي مي خونيش مي بيني نه بابا اون قدر ها هم كه بايد ... نيست .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 21:45  توسط زهرا  | 

چگونه زندگی می کنند آنان که حاضر نیستند یک لحظه خوشی هاشان را به خاطر اندکی تفکر از دست بدهند ؟

نمیخواهند بفهمند چون نمی توانند درد بکشند ؟

تفکر زهره ی وجودشان است .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 15:9  توسط زهرا  | 

زندگي حوادث به هم پيوسته است با پايان يكي ديگري آغاز مي شود . هر اتفاق پيوندي است از احساس و وسعت ميدان ما براي آن جهش . همان طور كه اتفاق ها مي آيند و مي روند يك لحظه كه نگاه مي كني به يك حادثه اي بر مي خوري كه در سرانجام آن چيزي جز نيست شدن نيست اما تو باز هم از نيستي فرار مي كني . چرا نيستي ؟ چرا براي من ؟

 پله هايي دارد كه اگر با شتاب گام برداري با تمام وجود به زمين مي خوري و گاهي اوقات شايد باشد كسي ، احساسي ، صداقتي ، لبخندي كه دستت را بگيرد تا بلند شوي و به راهي كه متعلق به خودت است ادامه دهي . و گاهي هم نيست هيچ كس . كاش در طبقه اول مي ماندم و از دور دست فرداها را مشاهده مي كردم . شايد همان ديد ناشناخته و كورم مي توانست با اميدي واهي براي ايستادنم كافي باشد .

كاش در همان طبقه اول مي ماندم . كاش ..................

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/19ساعت 15:43  توسط زهرا  | 

 

 

حرف های ناگفته برای هر کس زیاد است . این را همه می دانند و تو هم خوب می دانی .  

اول كدام را بايد گفت ؟ آن حرف هايي كه در آن روز باراني گفتم و تو هر گز نشنيدي ؟

معنا ي من ! من پس از سال ها زندگي نتوانستم آن را دوست بدارم و دلبسته اش شوم و همه چيز از همين اغاز شد . من عظمت هستي را مي ديدم اما دليلش را درك نمي كردم . حس رفتن در من بود اما نه راه را مي دانستم و نه به پاهاي خوا اعتماد مي كردم .

هر انساني كه به دنيا مي آيد ، براي يافتن گم شده اي مي آيد كه رسالت اوست . من هم چيزي  را گم كرده بودم كه نمي دانستم چيست؟ بار ها بار ها اتفاق مي افتاد كه احساس مي كردم آن را يافته ام ، زماني در لذت هاي حقيقي و نا حقيقي ام ، زماني در نوشتن هايم ، زماني در آموختن علم ، زماني در جسارتم براي بد بودن ، زماني در شعر و زماني در تو !

اما هر بار چندي بيش نمي گذشت كه دوباره همان احساس به سراغم مي آمد ، بي تابم مي كرد ، افسرده ام مي ساخت . چيز هايي مرا به خاك پيوند مي زد و چيز هايي مرا به آسمان سوق مي داد . از آوارگي ميان خويشتن هاي درونم ، ميان دانستن ها و نداستن هايم ، ميان داشتن و نداشتن هايم خسته شده بودم .

معناي من ! نمي داني چقدر سخت است كه باشي اما نباشي ! نمي داني چقدر سخت است كه علي رغم ميلت بفهمي و يا بخواهي بداني و نفهمي ! چقدر دشوار است در خودت گم شوي و زند گي ات سراسر پر باششد از ترديد ! معناي خوب من !

من تشنه يقين بودم . يقين به هر آنچه كه احساس مي كردم و مي انديشيدم ، يقين به خودم ، به هستي و به خدايي كه چون سايه اي عظيم و مبهم بر تمام بودنم و زندگي ام گسترده شده بود ، بود و نبود! يقين به مفهوم گناه و صواب . شايد زندگي دروغي بود كه وجود داشتنم چنان آن را برايم تكرار كرده بود كه باورش كرده بودم  و مي داني كه باور ، آدمي را به اجبار مي كشاند . من بايد يقين مي يافتم كه زندگي ام دروغ نيست ، فريب در اينكه "زيستنم" فريبي اجباري باشد ، مرا از آن بيزار مي كرد ... و من حتي به يقيني بودن مرگ يقين نداشتم . من مثل كلمه اي محبوس در حلقوم كودكي لال بودم . حتي ديگر تو را نمي فهميدم . معنا ! معنا ! عجيب بود من عشق را مي فهميدم   ، اما عاشق را نمي شناختم ، معشوق را در نمي يافتم و زماني نيز اين درد بزرگ را تجربه مي كردم كه "عاشق باشي ، اما معشوقي نداشته باشي و زماني اين رنج عظيم را كه معشوق باشي اما لياقت عشق را در خود نيابي !"

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 14:2  توسط زهرا  | 

از قلم چه مي توان گفت ؟ چگونه مي توان آن را به وصف نشست و  و چگونه مي توان آن را با كلمات سرود كه كلمات در آستانه ظهور برخود مي لرزند و از شرم لب فرو مي بندند آن جا كه جهان آفرين به قلم و آنچه مي نويسد سوگند مي خورد . ديگر از قلم چه مي توان گفت ؟ اما به هر حال قلم را با كلمه و كلمات ديرينه پيوندي است . كلام فرياد جاري قلم است . جوهره  و جود و هستي آن و دريچه حضورش آن جا كه درد درجانش مي پيچيد و تب فراق بي تابش مي كند سر بر دامان كلمات مي گذارد و مي گريد . اشكي كه در قطرات آن مي توان فرياد يك ملت و حضور عاشقانه يك امت و شط جاري ستارگاني را كه در ظلمت سهمگين جاري مي شودند و سحر را به فرياد مي نشينند به تماشا نشست و نور را تكثير كرد و عشق را تفسير كرد 
اما قلم را حكايت ديگري نيز هست . گرفتار آمدن در دست ناكسان و به روز مرگي دچار شدن . كلمات را به بازي گرفتن . در هنگامه طوفان در كنجي خزيدن و حديث خواب سرودن . و مسلم است كه چنين قلمي نمي تواند جا نمايه سوگندي و يا ستايشي قرار گيرد . اگر قلم صبح را نسرايد و از عشق سخن نگويد و باور روشني را در ذهني ننشاند و غبار اندوهي را از دل نزدايد . شوق شكفتني را به بار ننشاند و دست آرزويي را به دامن وصل نرساند چه بهتر كه لب فرو برو بندد  و در خود بشکند  .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/02ساعت 11:58  توسط زهرا  |